تبليغاتX
سطرنوشت
گاهنامه ادبی انجمن شعر خرمشهر
 وقتی بهزاد آمد...

 

سخت است و البته احساس عجیب و مضحکی ست که سالها بخاهی کسی را ببینی ولی وقتی کنارت ایستاد و با هم دست دادید و حال و احوال پرسی های معمول را انجام دادید ... دیگر هیچ ، حرفت نیاید و چیزی برای گفتن نداشته باشی. مثل حسی که 4 اسفند جلوی تالار فانوس برایم اتفاق افتاد. وقتی بهزاد زرین پور جلویم ایستاده بود . ماجرای همایش در رابطه با زبان و ... بود که البته هدف اصلیمان در برگزاری این ماجرا ، به نوعی دعوت از بهزاد زرین پور به خرمشهر و به گونه ای گرامیداشت کسی بود که بعد از گذشت سالها از تنها مجموعه ی شعر او ، همچنان به عنوان یکی از تاثیرگذاران جریان شعری شناخته میشود . که البته به دلایل بیشماری آنچه میخاستیم نشد. یک سری حرف زده شد و طبق معمول البته از سر مشغله زیاد (همان بیگاری سابق!) دیر رسیدم. در واقع آخر مراسم رسیدم ولی همیشه همینطور است که اتفاقات اصلی و تاثیر گذار و البته اصل ماجرا همیشه در حاشیه ی این برنامه ها اتفاق می افتد ، و این بار هم. رفتیم خانه ی مسعود، دیگران دیگری هم بودند، سیاوش جلیلیان ، غلامرضا اسن ، سید حسن موسوی ، عباس مولانایی ، مهدی مرادی ، سعید سروش راد ، و سه نفر دیگر که اسمشان یادم نیست فقط میدانم که اهل دزفول و گتوند بودند. نفهمیدیم کی آفتاب شد! و چه لذتی بردم از حضور بهزاد زرین پور ، که لطف کرد و با مهربانی و لحن شیرینش ساعتها در مورد کار بچه های خرمشهر صحبت کرد. نمیدانم دیگران در جلسه هم با من هم حس بودند یا نه ولی دلسوزی و عشق به ادبیات از چشمان و کلماتش جاری بود و به خصوص برای خرمشهر و شعر خرمشهر نگران بود . و البته شاید کمی ناراحت از وضعی که هست . ساعتها حرف زد و زدند و البته من سر جمع شاید سه خط گفتم ! آنجا بود که فهمیدم سالها منتظر بودم تا نویسنده ی " ای کاش آفتاب از چهار سو بتابد " را بشنوم ، نه اینکه با او حرف بزنم . و آن شب از معدود آرزوهای برآورده ی شده ی من بود. و بی تعارف بعد از مدتی طولانی (به معنای واقعی) شعر شنیدم.

امید وارم، و به شدت امیدوارم این عزم و روحیه ای که پس از چند سال سستی در بچه های خرمشهر پیدا شده، به این زودی ها خاموش نشود و دوباره شاهد حضور عزیزان دیگری در این شهر خاک گرفته باشیم..

 

من خاب آن ستاره ی روشن را دیده ام.. 

 

و اینجا واقعن جا دارد از خودمان تشکر کنم! از غلامرضا اسن که با همه ی دغدغه هایی که دارد ، اگر همینطور پیش برود چند وقت دیگر در راه هنر و ادبیات این شهر تمام خاهد شد! از مسعود ضرغامیان که به شدت دلسوز است و پیگیر. و البته از سیاوش جلیلیان که مثل قهرمان های سریال های تخیلی بعد از چند سال غیبت ییهو وارد صحنه شده! و تنهایمان نمیگذارد. و از همسرم که طبق معمول آمد و کلی ایراد املایی از نوشته ام بیرون کشید!

و چقدر خوشحالم از اینکه توی این زندگی بیمعنا، با انسان هایی از این دست، دوست هستم.

 

 

 

هر چند با صدای خودش حال دیگری دارد ، ولی شما فعلن فقط میتوانید نوشته شده اش را ببینید!

 


بهزاد زرین پور

"اینجا تهران است"

اینجا همانطور که میگویند تهران است

اما این بار صدای من

که از اینجا به بعد صدای تو هم هست

نترس

ما به یک اندازه از سطر بعد بی خبریم

به جای سطر هم بگرد ببین

کدام کلمه بیشتر به صدایت می آید

ما به یک اندازه از خیلی چیزها بی خبریم

و برای پر کردن این متن

این پیاله

این تفنگ

این

بگذار

مثل همیشه وقت نداریم

اینجا همینطور که میبینی

تهران است

پیش از آنکه چراغ قرمز شود

باید خودمان را به آن سمت آب برسانیم

موسی که نیستیم

نانمان را

خودمان باید در بیاوریم

همچنان که صدایمان را

به جای نان و صدا

هیچ کلمه ی دیگری نمیتوانی بگذاری

اگر بی صدا میخواهی نانت را در بیاوری

از همینجا برگرد

و بگو سطر اول دربست

همه ی چراغ ها پیش پایت سبز میشوند

و گرنه برگرد

راهی بیاور که زودتر به جایی برسی

جایی که دورو بری نداشته باشد

و از خیابان بعد

اینجا تهران است

که باشد

من به اینجا رسیده ام که هرطوری شده

صدایم را

اگر نشد

زبانم را

نشد

دستم را

که دیگر میتوانم از جیبم در بیاورم

هرجا که حرف نگذارند

دست میزنم

اینجا تهران است

که باشد

به کدام مذهب است این

به کدام

این

که

چرا

اینجا همانطور که میدانید تهران است

و بریدگی صدا

نه از فرستنده است

نه گیرنده

لطفا" به هر عبارتی که شک دارید

دست بزنید

لطفا"

دست بزنید..

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی نجفیان در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390  |
 
 
بالا